سخن نو
سلامی دوباره به همه شما دوستان
راستش این مدت که دیر به دیر آپ میکنم، حسابی سرم شلوغ شده
راستش از پارسال ابان ماه تا امسال آبان ماه که وبلاگو راه انداختم ، وقایع رنگارنگ و تلخ و شیرین زیادی
برام اتفاق افتاده که تقریبا گلچینی از اونها رو براتون تعریف کردم. خوب و بدش رو خودتون میدونید
راستش این ترم رو حسابی واحدهای سنگین برداشتم، به عبارتی تمام واحدهایی که میترسیدم رو با هم برداشتم
جالب اینکه برای ارشد هم عزمم رو جزم کردم که توکل به خدا حتما قبول بشم
بگذریم
چند روز پیش یه فیلمی به اسم روز هشتم در باره امام رضا ( ع ) نشون میداد
زیرنویس فیلم یه سایت گذاشته بودن که هرکس ایده ای برای ساخت فیلم یا مجموعه تلویزیونی داره به سایت
سیما فیلم مراجعه کنه، خلاصه منم بدم نیومد که یه چندتا از نوشته هام رو به عنوان ایده بدم ، شاید از روش
فیلمی چیزی ساخته بشه، اما هر چی سعی کردم که عضو سایت سیما فیلم بشم نشد که نشد، آدرس سایت
این بود: www.simafilmideh.ir ، من که نتونستم عضو بشم اگه کسی تونست راهش رو بهم بگه لطفا
بگذریم
راستش اینروزا خیلی دلم گرفته، شدم مثل پرنده ای که توی قفس زندونی کرده باشنش
نمیدونم شاید خستگی بیش از حد درسها باشه، شاید خستگی کاری باشه، اما هر چی که هست حسابی
دلم گرفته، دوست دارم بشم عین پرنده هایی که میرن به اوج آسمون
اینو گفتم که بشه مقدمه پست قـبلم
بعضیا فکر میکنن من این جمله رو به تاثیر از فیلم دلنوازان نوشتم، راستش باید بگم من اصلا این فیلم رو
نگاه نمیکنم، چون وقتش رو ندارم. البته من تا اون موقع اینجوری فکر میکردم، اما الان که فکر میکنم
میبینم اگه واقعا دو نفر همدیگرو دوست داشته باشن که با هم دعوا نمیگیرن ، اصلا دعوا با دوست داشتن
در تضاد هستش. شاید بهتر بود اینطور مینوشتم که: آندویی که در کشمکش زندگی بیشتر برای هم گذشت
به خرج میدهند بیشتر یکدیگر را دوست دارند، هر وقت این از خود گذشتنها تمام شود دوست داشتنها تمام
میشود، و این یعنی ابتدای نزاع و کشمکش اما اینبار بدون گذشت
به امید موفقیت همه شما عزیزان
تا بعد
یا عی
کلام دل
آن دویی که بیشتر دعوا می کنند، بیشتر یکدیگر را دوست دارند
چرا که بیشتر برای هم اهمیت دارند و مراقب هم هستند، اگر این دعواها برای همیشه
تمام شود،یعنی مراقبت ها تمام شده است
حکایت دل
بسم الله الرحم الرحیم
سلام به همه شما
قبل از هر چیز از همه شما دوستان عزیز بابت غیبت طولانیم عذر خواهی می کنم
و در ضمن فرا رسید ماه مبارک رمضان رو به همه شما تبریک عرض می کنم
راستش رو بخواین نمیدونم از کجا شروع کنم
راستش، یکی از دوستای خیلی سر شناسم مدتها بود که بهم میگفت ، آرش ، هر طوری هست سعی کن بری کارآموزی وکالت
طرف الان عین منه ، یعنی سربازی نرفته ، سال آخری، تازه نامزد هم داره ( نامزدش هم کلاسیمونه )
خلاصه، یه هفته قبل از عید، دایی مادرم رو دیدم و بهم گفت یه جای خوب توی دادگاه برات جور میکنم بری کار آموزی
دایی محترم خودش منشی دادگاه بود
خلاصه بعد از عید رفتم و کلی چیز یاد گرفتم
بعد از چند هفته اومدم بیرون و به هر کس که ناباورانه علت اینکار رو ازم میپرسیدن یه چیز میگفتم
تا اینکه ، متاسفانه دایی مادرم تابستون امسال توی تصادف فوت شد ( روحش شاد )
توی مراسم سومین روز درگذشت ایشون پسرخالم که توی پست زمستون در بارش گفتم و موفق شد
برای ارشد رتبه 92 کشوری رو بیاره ،علت کناره گیریم از کارآموزی دادگاه رو پرسید
بهش گفتم : راستش دیگه برام سخته که برم توی محل کار دایی و جای خالیش رو ببینم
گفت: میدونم که سخته، اما تو چند وقت قبل از فوت ایشون کناره گرفتی
علتش چیه؟
گفتم راستش رو بخوای، من توی این چند هفته تونستم با موارد زیادی از پرونده های مختلف آشنا بشم
و چیزی که از همه بیشتر برام خودنمایی میکرد، مبالغ قابل توجهی بود که از وکالت نصیب وکیل محترم میشد.
من ترسیدم که خدای نکرده بخاطر طمع پول، به لیسانس اکتفا کنم و درس رو نصف کاره رها کنم
پول همیشه هست، اما فوق لیسانس یه چیزدیگس
در ضمن من با چندتا از دادستان ها و قضات محترم که از اساتیدمون هستند تقریبا رابطم خوبه
هر وقت میرم پیششون ، به معنای واقعی حس میکنم دارم از نزدیک با یکی از شاگردان مولا علی ( ع )
ملاقات میکنم و خلاصه اینکه بیشتر از وکالت به شغل شریف قضاوت علاقه مند شدم
و فکر نمیکنم هیچ چیز بتونه توی عشق و علاقه من به این شغل شریف خدشه ای وارد کنه ، پول که جزء موارد کاملا بی ارزش هستش
من یه زمانی فکر میکردم زندگی یعنی پول، اما الان فهمیدم ارزش انسانیت خیلی بیشتر از پول هستش
پس بخاطر شکر گذاری این فهمی که بهم القا شده نباید فرصت رو از دست بدم و بخاطر موارد پوچ و بی
ارزش از اهداف مهم در رزندگی چشم پوشی کنم
پسر خالم گفت: آرش واقعا احسن
من هم موارد زیادی رو دیدم که طمع به پول و یا ارضاء قرایض مختلفشون ، چشمشون رو از دیدن حقایق انسانیت و خوشبختی واقعی نابینا کرده
امیدوارم با صبر و تلاش بی وقفت به اهداف مهمت در زندگی برسی
ان الله مع الصابرین
غیبت موجه
ببخشید که بی خبر گذاشتمتون
راستش الان هم وقتی نداشتم
اما گفتم بد نیست یه سری بهتون بزنم
راستش این مدت خیلی اتفاقات تلخ و شیرین برام افتاده
خیلی تجربه های زیادی بهم اظافه شد
اما الان اصلا نمیتونم توضیح بدم
چون ۱۶ خرداد امتحان دارم و باید به شدت بخونم
انشاءلله بعد از امتحانات میخوام اينترنت پر سرعت بگيرم
پس تا اون موقع التماس دعا
و
يا علي مدد![]()
سال نو مبارک
سلام به همه
قبل از هر چیز سال نو رو به تمام ایرانیان عزیز تبریک عرض میکنم و امیدوارم سال خوب و پر برکتی رو پشت سر بگذارید
امیدوارم من رو بخاطر این غیبت طولانیم ببخشید
واقعا وقتم کم شده
از طرفی adsl هم مدتی هستش که قطعه
راستش از آخرین بار که آپ کردم تا حالا خیلی اتفاقای رنگارنگ برام افتاده که
نمیدونم کدومش رو بگم
اما فکر کنم بهتره به طور خلاصه از همون 22 بهمن تا حالا رو براتون بگم
البته سعی میکنم خلاصش کنم
قابل توجه اونی که خودش میدونه خیلی کم طاقت تشریف داره
روز 22 بهمن یعنی دقیقا روزی که فرداش ثبت نام دانشگاه ما شروع شد یا به عبارتی
شب 23 بهمن adsl بنده رفت پیک نیک
حالا اینجاش جالبه که روز 23 بهمن ساعت 12 ظهر ، فکرش رو کنید
ساعت 12 ظهر دوستان هم کلاسی زنگ زدن و گفتن امروز یعنی 23 آخرین
مهلت ثبت نام هشتاد و پنجیهاست و اگه تازه اونم اگه شانس بیاری فردا رو هم برای
اونایی که از ثبت نام جا موندن فرجه بزارن
خلاصه
حالا مگه کافی نت خلوت گیر میومد
بعد از 3-2 ساعت گشتن بالاخره به فکرم رسید که برم کافی نت کنار دانشگاه
آخه طرف از دوستان هستش
خلاصه ، به طرف زنگ زدم و با هر بد بختی که بود از 80 کیلومتر اونطرف تر
راضیش کردم بخاطر من بیاد مغازه
گفت چرا با کارت اینترنت ثبت نام نمیکنی؟؟؟
گفتم: آخه سرعت کارت چیزی نیست جز ، ضد حال
خلاصه ثبت نام رو با هر مکافاتی بود انجام دادم
ه هه ههههه هههههههه
فرداش رفتم که فیش بانکی رو به امور مالی تحویل بدم ، حدس میزنید چی شنیدم؟
جناب معاون مالی در گوشی تلفن حالا به کی نمیدونم اما به یکی از مسئولین رشته های
دانشگاه فرمودند: ثبت نام به مدت 20 روز برای کلیه رشته ها تمدید می شود
راستش یه خرده که چه عرض کنم خودتونو بزارین جام تا بدونید چه مقدار احساس
سر کار بودن بهتون دست میده
اما خوبیش به این شد که جزء اولین ثبت نام کننده ها بودم و خیلی از دوستام با
یه سری مشکلات بخاطر دیر کرد در ثبت نام مواجه شدن
خلاصه
ثبت نام شدم
اوایل اسفند آخرین نمراتم رو دریافت کردم
بر خلاف همیشه که معدلم از 16 بالا نمیرفت
این دفعه رفت
بگذریم
این ترم 18 واحد همچین هی ، بگی نگی کمر شکن برداشتم
اونایی که حقوق پیام نور میخونن میدونن چی میگم
مثلا: کار تحقیقی یک ، جرم شناسی ، حقوق بین الملل خصوصی 2 و تجارت 2 و ...
شب اول عید خیر سرم با خودم عهد کردم که تا 13 حتما اگه دوتا نشه یک کتاب رو دیگه تموم کردم
اما الان میبینم که بازم مثل همیشه ...
آخه مگه میشه تو نوروز درس خوند
بگذریم
سر جلسه دوم از ترم جدید در یکی از دروس مهم بودم که خداییش استادش تو استانمون نمره اول رو داره
هم حسابی با سواد و هم شوخ طبع و دیگه اینکه یه خرده بیشتر از خیلی خوشتیپ تشریف دارن
از قضا ، اینجانب آرش سعی را بر آن داشتم که رابطه ای مسالمت آمیز با این استاد گرانقدر بر قرار نمایم
البته نه اینکه فکر کنید منظورم برای نمره گرفتن باشه ، نه
چون پیام نور نه نمره دست استاده و نه سوال
ما برای هر امتحان یه کنکور سراسری میدیم
جالب اینجاست که ایشون مجری یکی از برنامه های حقوقی صدا و سیما هم هستند که البته برنامه پر طرفداری هم هستش
خلاصه سعی کردم به هر طریقی که بود باهاش رابطه صمیمی برقرار کنم تا بلکه یه خرده توی مسیر آینده که حالا میخواد امتحان ارشد باشه
و یا وکالت و امثالهم ازش مشاوره بگیرم، آخه خیلی با سواد هستش
شکر خدا بالاخره بعد از 3 ترم موفق شدم باهاش رابطه ام رو خوب کنم
نمیدونم چرا اینطوریه! سر کلاس ما انگار همه سکان رو واگذار میکنن به من
فقط من از اساتید سوال میکنم
اساتید بیشتر با من طرف صحبت رو میگیرن
البته لازم میدونم بگم که من از روز اول که وارد دانشگاه شدم سعی کردم روابط عمومیم رو قوی کنم و از انزوا دوری کنم
اصلا دوست ندارم از اونایی باشم که فقط یه گوشه میشینن و بقیه رو نگاه میکنن
بگذریم
سر کلاس این استادمون یه بحثی پش اومد که مربوط به صدا و سیما میشد
استادمون گفت: آرش ، تو تا حالا شده که بخوای در صدا و سیما فعالیت کنی
منم بلافاصله و با حالتی شوخ طبعانه گفتم: اگه نویسندگی باشه بله
گفت: پس چرا تا حالا اقدامی نکردی
گفتم: آخه من که بند پ ( پول و پارتی ) ندارم تا به صدا و سیما برم
اما نویسندگیم میگن بد نیست
گفت: بسیار خوب، هفته آینده نمونه نوشته هات رو بیار من ببرم صدا و سیما ببینم میپسندن
گفتم باشه و برگشتیم سر بحث درس
راستش ته دلم راضی نبود که در صدا و سیما به عنوان نویسنده مشغول شم ( احتمالا نویسنده داستانهای رادیویی )
آخه اعلاوه بر اینکه درسهام حسابی سرم رو شلوغ کرده
قراره بعد از عید برم پیش دایی یکی از دوستام کاراموزی قضایی
فکر نمیکنم دیگه وقتی برای نوشتن داستانهای تخیلی باقی بمونه
خلاصه
من هفته بعد رفتم پیش استاد و ازش معذرت خواهی کردم و گفتم برام سخته و نمیتونم
البته اونم چیزی نگفت و گفت اشکالی نداره
اما انصافا آدم با سواد و خوش رفتاری هستش
راستش الان که دارم خاطراتم رو مینویسم از صدتا یکی مینویسم تا خلاصش کنم ، امیدوارم باز هم بدتون نیاد
5 روز قبل از شروع هفته وحدت بود که رفتم به جلسه امور فرهنگی
راستش این بار چیز زیادی از من نخواستن
و تقریبا جز حضور در مراسم جشن هفته وحدت کاری نداشتم
شاید باورتون نشه
تقریبا حدود چند صد نفر از دانشجوها و تقریبا تمام اساتیدمون که باهاشون رفیقم برای جشن هفته وحدت دعوت کردم
میدونید چی شد؟
دقیقا روز قبل از جشن یکی از دوستان خیلی خیلی صمیمیم از خراسان شمالی اومد پیشم و شب رو تا دیر وقت بیدار موندیم و با هم صحبت میکردیم
آخه 5 سال هم رو ندیده بودیم
نتیجه آنکه : بلــــــــــــــــــــــــــــه
خواب موندم
البته وقتی که چند روز بعد دوستان رو دیدم نه اونها و نه من به روی خودمون نیاوردیم
و دیگه اینکه من و تقریبا 20 نفر دیگه از همکلاسیهام روز 28 رفتیم سر کلاس
فکر میکنید چی شد؟
استاد اومد و تا آخر ساعت درس داد و رفت
خیلی جالبه نه؟!
راستش من از اونهایی هستم که دوست دارم تعطیلات کم باشه و بیشتر دانشگاه باز باشه
چون واقعا محیط متنوعی هستش
محیطیه که نه توی جنگل ، نه لب دریا و نه هیچ جای دیگه نمیتونی اون تنوع و لذت رو پیدا کنی
یکی از بچه های فامیل که دبیرستانی بود چند روز پیش بهم گفت: آرش
به نظرت دوستان دانشگاهی چه اهمیتی دارن؟
خیلی برام جالب بود
گفتم : توی پیام نور تقریبا همه افراد برای لیسانس میخونن
حالا تو حساب کن فرضا 50 تا دوست خوب توی دانشگاه پیدا کنی
این 50 تا انسان = 50 تا مهندس و کارشناس
البته این بعد علمیه قضیه هستش
حالا به لحاظ اجتماعی اگه بخواهی حساب کنی میبینی که تو در آینده در 50 مکان مختلف دوستانی داری که همشون مهندس و یا کارشناس هستند
و این اولا جای بسی افتخاره و ثانیا ممکنه گره از مشکلاتت با کنن
خلاصه طرف قانع شد
البته این نظر منه و ممکنه کامل نباشه
راستی تا حالا شده در باره ارزش عیدی فکر کنید
اصلا بهترین عیدی که تا حالا گرفتین چی بوده و از کی بوده؟
میدونم
خیلیهاتون میگین مثلا: 5000 تومان از پدر و یا مادر و یا یکی از عزیزان
اما آیا تا حالا شده به عیدی به عنوان یک ارزش معنوی نگاه کنید
یادتون هست اون قدیما وقتی میرفتیم خونه مثلا یکی از عزیزانمون و وقتی بهمون یک اسکناس ده ریالی نو و یا چیزایی از قبیل تخم مرغ رنگ شده
و یا به رسم قدیم در محل های شمال گردو و چیز های دیگه میدادن ، چقدر خوشحال میشدیم و یا میشدن ( پدران و مادران ما )
نمیدونم ، واقعا چرا و چگونه یک سریع رسوم وارد فرهنگ اصیل ما ایرانیها شده که انقدر زندگیها رو دگرگون کرده
البته میشه مثائلی مثل مهریه رو هم مثال زد
من که نمیوتنم متوجه بشم چرا مهریه رو انقدر سنگین کردن
آخه مگه عشق و علاقه رو میشه قیمت گذاری کرد
اگه دو نفر واقعا عاشق هم باشن لزومی نداره که مهریه انقدر سنگین باشه
البته وجود مهریه الزامی هستش اما مقدارش معمولا باید چیزی باشه که داماد بتونه اون رو بده نه اینکه شرمنده بشه
منظور من از این مثال اینه
مگه قدیمها که به نوه هاشون 10 ریالی یا 20 ریالی یا گردو و چیزهای دیگه میدادن نوه هاشون رو دوست نداشتن
چرا اتفاقا
منتها اونها به این باور رسیده بودند که عیدی دادن نشانه دوست داشتنه
نه اینکه وسیله ای برای چشم و هم چشمی
متاسفانه الان اگر کسی مثلا کمتر از فلام مقدار به فلانی عیدی بده این رو ممکنه نشانه بی مهری تلقی کنند
در صورتی که اینطور نیست
اصلا من با بقیه کار ندارم
خودم رو میگم
یادم میاد بچه که بودم هیچی رو با تخم مرغ رنگ شده عوض نمیکردم و این بهترین عیدی بود که قبول میکردم
الان نمیدونم چی شده که هر جا میخوان به رسم احترام عیدی بدن ، دست میکنن تو جیبشون و نصفش رو تقسیم میکنن بین بچه های فرزندان مهمون
بابا
عیدی یعنی احترام
یعنی دوست داشتن
یعنی به یاد کسی بودن
یعنی هدیه نوروزی به مناسبت سال نو
یعنی نشانه ای از بهار را دادن به کسی
یعنی آماده کردن بسته های سبز و تزیین اونها و دادنشون به عزیزانمون به نشانه رسیدن بهار
اونوقت یکی به من بگه اسکناسهای 5000 تومانی و حتی تراول های فلان قدری چه ارتباطی با سال نو داره
نمیدونم والا
شاید من اشتباه فکر میکنم
اما به نظرم رسوم اصیل رو نباید با مادیات هم بزنیم
راستش من خودم هم امسال هر کی خواست عیدی بده متاسفانه چیزی جز اسکناس بهم نداد
اما تنها کسی که بعد از سالها تونست یه عیدی واقعی بهم بده و من رو از صمیم قلب خوشحال کنه خالم و خونوادش بودن
واقعا جا خوردم
راستش من از کتبی که تاریخ ایران و تاریخ اسلام رو توضیح میدن خوشم میاد
اما یکی از کتبی که بیشتر از هر کتابی مثائل تاریخی رو بیان کرده قرآن هستش
به طوری که حتی اسم کوروش کبیر رو با احترام یا کرده
راستش من وقتی قرآن رو میخونم البته بیشتر سعی میکنم فارسیش رو بخونم چون من از عربی چیزی سر در نمیارم
خیلی جاها به سوالاتی بر میخورم
شاید باورتون نشه
عیدی که خونواده خالم بهم دادن کتاب تفسیر نمونه از آیت الله مکارم شیرازی بود
دقیقا شخصیتی که مرجع تقلید من هستش
قیمت این کتاب زیاد نیست اما به اندازه تمام عیدیهایی که تاحالا گرفتم و حتی بیشتر از اونها برام ارزش داره
چون من تاحالا به این فکر نیفتاده بودم که این کتاب رو تهیه کنم و خالم اینکار بزرگ رو کرد و من این رو بهترین عیدی سال 1388 قلمداد میکنم
راستی در اینجا از تمام کسانی که بابت تولدم که چند روز قبل بود من رو مورد محبتشون قرار دادن صمیمانه تشکر میکنم و امیدوارم
همیشه و همه جا سلامت و پیروز باشید و زندگی باب میلتون باشه
بزرگترین مراسم در دانشگاه
قبل از هر چیز از همه شما عزیزان که نزدیک به صد نفری میشید معذرت
میخوام که بر خلاف خواسته شما دوستان این مدت یعنی از ۵ بهمن تا
حالا آپ نکردم
راستش رو بخواین باید بگم من تو این مدت اصلا جای خاصی نرفتم
یا اتفاق خاصی برام رخ نداد که بخوام بنویسم
اما از دیروز تا امروز ساعت ۱۲ واقعا لحظات پر تلاطمی رو پشت سر گذاشتم
البته قضیه از چند هفته پیش شروع شد و ما باید خودمون رو آماده می کردیم
راستش حدود ۳ هفته پیش بخش فرهنگی دانشگاه بهم زنگ زد و گفت
برم که یه جلسه هستش
خلاصه من هم رفتم تازه فهمیدم به به![]()
یعنی چی
یعنی اینکه قرار شد دانشگاه ما که بزرگترین دانشگاه در سطح شهرستانه
خوب لابد میگید جشن که بد نیست
اما جالب ترین نکته کار اینجا بود
کلیه دانشگاههای شهر در خرج و مخارج جشن به نسبت بزرگیشون خرج
یعنی اینکه هر دانشگاهی برای خودش دیگه لاقل یه چند ده نفر
و این یعنی اینکه از ۷ دانشگاه و دانشکده های شهرمون کلی از
تازه بماند که دانشگاه پیام نور ما به تنهایی خودش بیشتر از ۸۵۰۰
نفر دانشجو داره
خلاصه اونها قرار شد یکی هر کدوم یه مبلغی و دانشگاه ما از همه بیشتر
خرج رو بپردازه و خلاصه دیگه اینکه من و تقریبا ۱۰ نفر دیگه از دوستان
شدیم متصدیان و گردانندگان این جشن![]()
خلاصه
قصد دارم از دیروز بگذرم ، چون اگه بخوام بگم طولانی و تکراری میشه![]()
دیروز به خوبی و بر طبق برنامه گذشت![]()
من راستش رو بخواین دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و با یه بنده خدایی از
طرف از اون پسرای باحال روزگاره و آدم موقع چت باهاش دلش نمیاد
من هی میگفتم خوابم داره ولی اون میگفت کجا حالا سر شبه![]()
آخه سر شب اونا ۳۰/۲ ساعت از ما عقب هستش![]()
خلاصه با کلی کلک تونستم نزدیکای صبح ازش جدا شم![]()
البته یارو میگه شاید بیاد پیشم و یه روز منو ببره بارسلونا و حسابی
البته یارو ۲۸ سالشه و من ۲۲ سال
به هر طریق امروز میتونید حدس بزنید که چی شد![]()
بله
اما نمیدونم چی شد که همه چیز بر وفق مراد پیش رفت![]()
قرار بود مراسم امروز ساعت ۹ شروع بشه![]()
اما نمیدونم چی شد شاید بهتره بگم به طور معجزه آسا مراسم
با نیم ساعت تاخیر شروع شد یعنی ساعت ۳۰/۹ صبح![]()
به هر طریق موقعی که من رسیدم دیدم سرود ملی رو خوندن
و تازه یکی از دوستان داره صدای تلاوت قرانش میاد![]()
من هم که تازه خیالم راحت شده بود سرعت راه رفتنم رو آوردم پایین
اما توی راه نزدیک بود دلم بیاد تو دهنم
فقط یه کلمه به راننده گفتم من قرار بود ساعت ۹ فلانجا باشم
باورتون نمیشه سرعتش رو برد روی ۱۸۰ 
خلاصه به هر طریقی بود رسیدم جلوی در سالنی که توش مراسم بود![]()
اما همش میترسیدم که معاون فرهنگیمون ضایعم کنه و بگه این
اما باورم نمیشد که دقیقا سر موقع رسیده بودم و تازه مراسم میخواست
به محض اینکه جدا میگم به محض اینکه پامو گذاشتم داخل سالن مراسم![]()
دیدم یکی از مسئولین برتر اومد طرف من و بدون سلام و احوالپرسی
از بس که عجله داشت گفت: کدومش؟
گفتم چی کدومش!!!
گفت دوربین فیلم برداری یا عکس برداری؟
منم گفتم من که فیلم بردار نیستم
همون عکس برداری رو بده ببین چه شکار
لحظه هایی کنم من امروز از جلسه![]()
خلاصه در طول جلسه شدم عکاس باشی اما نه به میل کسی![]()
از فرمانده نیرو انتظامی و حراست و معامنت سیاسی و ریاست دانشگاه
و رئیس دانشگاههای دیگه و خلاصه کلی دیگه از مسئولین و جمع حاضر که
به نوبت میومدن به طرز ویژه ای عکس مینداختم که کسی از قلم نیفته![]()
البته اینم بگم که این اولین و آخرین باری بود که این کار رو قبول کردم![]()
چیزی که در طول جلسه خیلی برام جالب بود گروه شعر و آواز بود
به دوستم گفتم برای چی از راهنمایی آوردی اینارو
گفت: آرش جان
اون رو میبینی که سیبیل در آورده
گفتم خوب
گفت اون تا پارسال بهترین تک خوان گروه بود![]()
چون امسال به سن بلوغ رسیده و صداش کلفت شده اون یکی که
در ضمن این دوستم سال سوم رشته ادبیات هستش و پسرم هست![]()
خلاصه مراسم امروز هم به خوبی و خوشی تموم شد و خدا رو شکر که
حفظ آبرو هم برای خودمون و هم برای دانشگاهمون شد
خلاصه
بعد از پایان مراسم و خوشامد گویی و دادن هدایایی به رسم یادگاری
به عموم شرکت کننده ها و پذیرایی دیگه بقیه رو سپردم به بچه های دیگه
و اومدم بیرون از سالن و تو حیاط دانشگاه که چشمم افتاد به جلوی در مسول
امور رایانه دانشگاه که عین مگس دور شیرینی جمع شده بودن اونجا![]()
رفتم جلو ببینم چه خبره و چی شده !!
گفتند آرش جان از امروز ثبت نام ترم جدید شروع شده
من خوشحال شدم ولی یه سوالی ذهنم رو مشغول کرد![]()
من که نه تقریبا تمام بچه های دانشگاه هنوز نفری دو سه تا
نمره هامون رو دریافت نکردیم!!!!
رفتم به مسول رشته بگم
دیدم مرخصی تشریف برده
رفتم پیش یه بخشی که بهش میگن بخش دایره امتحانات که کارش
تو دانشگاه ما فقط اعلام نمرات هستش به خانم مسول رشته حقوق گفتم
من که هنوز نمرم رو نگرفتم چطور بیام انتخاب واحد کنم
نه
تو خودت رو بزار جای من
اصلا میشه
اون هم عین وزغی که چشمش به پشه افتاده باشه زل زد به من و
گفتم
میشه بعد از خندیدن جواب من رو بدی
گفت دیگه چی میخواین![]()
واااای خداااااااااااااا
اینا چقدر مزاحم میشن![]()
خلاصه : گفت نمیدونم
شاید دو سه ماه دیگه
گفتم حیف این دانشگاه که تو توش هستی![]()
خلاصه همچنان عین وزغ من رو نگاه میکرد و هیچی نگفت![]()
البته فکر بد نکنید ها
خلاصه
بعد از کلی تحقیق فهمیدم از ۲۳ بهمن به بعد تازه اونم شاااااید نوبت
اما از این به بعد فکر کنم زود به زود بتونم آپ کنم![]()
تا بعد
خدا نگهدار
پایان ترم
راااااااااااااااااااااحت شدمممممممم![]()
امروز بالاخره آخرین امتحان رو دادم
حقوق تجارت بود
آخ که چقدر راحت بووووووووووووووووووود
از قرار معلوم موقع طرح سوالات حسابی شاد و سرحال بوده
به هر حال این ترم هم با موفقیت سپری شد
راستش الان که دارم مینویسم چشمام اینجوریه![]()
میدونید چرا؟
واسه اینکه از دیروز ساعت ۹ که بیدار شدم و شروع به خوندن کردم
تا ساعت ۴۵/۵ صبح امروز طول کشید
ساعت ۴۵/۵ خوابیدم و سر ساعت ۷ از خواب پریدم![]()
باورتون میشه از حول ساعت ۷ رو واروونه دیدم و فکر کردم ۸ صبحه![]()
منم ساعت ۳۰/۸ امتحان داشتم
خلاصه منی که ۲ ساعت صبحونم طول میکشه ۴ ساعت آماده شدن و
۴ ساعت لباس پوشیدن ، به سرعت نور صبحونه خوردم و رفتم دانشگاه
البته لباس پوشیدم بعد رفتم![]()
خلاصه رسیدم دانشگاه هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و دیدم غیر از من
۱۰۰ نفر بیشتر تو دانشگاه نیستن
اونجا بود که فهمیدم به به
باید تا ۳۰/۸ توی سرما وایستم
خلاصه بعد از اینکه قشنگ به شکل قندیل در اومدم آقایون در سالن امتحانات
رو باز کردن و من به سرعت خودمو پرت کردم روی بخاری![]()
خلاصه بعد از اینکه از امتحان اومدیم بیرون تازه فهمیدم به به
خلاصه بعد از کلی جک تعریف کردن با دوستان همکلاسی و خندیدن
و هورا کشیدن کمکمک رضایت دادیم که نخود نخود هرکه رود خانه خود
اما توی مسیر که میومدم انقدر خسته بودم که نفهمیدم چی شد
با آهنگ آرومی که راننده گذاشته بودکه توی ماشین خوابم برد![]()
آقا خلاصه رسیدم شهر قشنگ خودمون
توی راه هوس کردم برم تا مغازه خدمات کامپیوتری یکی از دوستان
تا یه ده بیستا سی دی دیویدی به مناسبت جشن تموم شدن ترم
بزنه برام تا ببینم و گوش بدم و خلاصه صفا![]()
بعد از اینکه این دوست بیچاره مان تمام مشتری هاشو رد کرد و
۱۰ تا دیویدی برام رایت کرد و بعد از کلی تعارف راضی شد من پولش رو بدم
تمام پولهام تو ماشین از جیبم افتاده بود![]()
فقط به اندازه کرایه تو جیبم مونده بود![]()
به دوستم گفتم من اینارو میبرم حالا بعدا میبینمت![]()
البته من بعد از ظهر میرم و پولشو میدم![]()
خلاصه بعد از اینکه از مغازه اومدم بیرون دیدم حوصله ندارم
گفتم پیاده برم خونه تا یه تکونی هم به بدنم بعد از این مدت داده باشم![]()
آخه موقع امتحانات فقط عین مرغ می خوردم و می خوابیدم و
توی راه دوتا از دوستای دوره پیش دانشگاهیم رو دیدم![]()
کلی خوشحال شدم
خلاصه همین دیگه
الان دیگه دارم آخرین ذخایر انرژِم رو سر این تایپ میزارم
اتفاقات جالب
دیروز واقعا اتفاقات جالبی برام افتاد
گفته بودم که تا قبل از دانشگاه به باشگاه میرفتم و رشته ام تاپ کاراته یعنی
مخلوطی از فول کنتاکت و کاراته بود![]()
خلاصه من دیروز که از امتحان بر میگشتم و البته بعد از ۴۸ ساعت بی خوابی
کلی پکر شده بودم و قیافم شده بود عین آدمهای بی حال و جون![]()
دوتا از بچه های باشگاه رو دیدم![]()
البته بگم که اونها جفتشون متولد ۶۹ و پشت کنکوری و قهرمان خلیج فارس
خلاصه تا این قیافه خسته من رو دیدن شروع کردن به بازخواست که چرا
به هر طریقی که بود راضیشون کردم که بابا من دانشجو هستم و الان وقت
به هر حال قانع شدن اما این پایان کار نبود![]()
اونها بهم گفتن تو باید دوباره بیای باشگاه![]()
اونهم کجا.... پیام نور ، که باید هفت تا جون داشته باشی تا
خلاصه به هر طریقی بود تونستم از دستشون خلاص بشم![]()
بعد از کلی مدت بالاخره رفقای همکلاسی دور هم جمع شدیم![]()
بعد از کلی خوش و بش من از یکی از اونها پرسیدم هی رفیق ! تو چرا کتابت
گفت مگه امروز این درس رو امتحان نداریم![]()
بقیه بچه ها زدن زیر خنده و گفتن عجب آدم شوخی هستی تو![]()
طرف گفت: جدی میگم ..... مگه امروز اینو نداریم![]()
یارو که البته دختر بود اول یکم ما رو نگاه کرد که ببینه دروغ میگیم یا راست
بعد یهو عین بچه ها زد زیر گریه![]()
خلاصه من که دیدم اوضاع رمانتیک شده صحنه رو به طرف دیگه حیاط دانشگاه
خلاصه اونطرف حیاط رسیدم به یکی از دوستای دیگه که سنش از
خلاصه دیدم چند تا از همکلاسی های خانم دور و برش رو گرفتن و دارن
ازش سوالات درسی میپرسن ، آخه طرف خیلی باهوشه
من که تازه بهشون رسیدم دیدم ، به به
یکی از همکلاسی های خانم ترم اولیم که مدت ها بود ندیده بودمش
راستش من و اون خیلی با هم راحت بودیم اما خیلی وقت بود ندیده
اما نمیدونم چی شد که تا منو دید انگار جن دیده رنگ از صورتش پرید![]()
بعد از یه سلام و احوال کوتاه همچین غیبش زد که نفهمیدم کجا رفت![]()
خلاصه من تعجب کردم و بعد از امتحان از یکی از دخترای همکلاسی
که همسایشون هم هست پرسیدم از فلانی چه خبر؟![]()
اون هم سیر تا پیاز رو گذاشت کف دستم![]()
گفت: طرف مدتها بود که از تو خوشش اومده بود و
میگفت: یادت هست که آخر یکی از امتحانات اومد پیشت و منمن میکرد![]()
اون اومده بوده از تو خواستگاری کنه ولی تو قبل از اینکه
اون حرفی بزنه اونرو مسخره کردی و راهت رو کج کردی
بهم گفت میدونی وضع مالیش چقدر خوبه؟
اون فقط توی حساب خودش انقدری داره که تا آخر عمر راحت زندگی کنه
اما ، وقتی تو بهش بی محلی کردی ، اون به اجبار خانوادش با یکی
من گفتم: خدا بهش زبون داده بود می خواست بگه ![]()
در ضمن من که نمیخوام با پول ازدواج کنم![]()
برای من همینقدری که بشه زندگی رو گذروند کافیه، پولش بخوره
در ضمن درسته که طرف هم خوشتیپه هم پولدار![]()
اما این به من ربطی نداره که اون از من خوشش اومده یا نه![]()
چون من اصلا به اون علاقه ای نداشتم و ندارم و فقط به چشم یه
همکلاسی نگاش میکنم نه بیشتر و شاید کمتر![]()
من به عشق و عاشقی اهمیت نمیدم ، میدونی چرا؟![]()
چون نمیخوام مغزم رو مشغوله این چیزا کنم
در ضمن بهش بگو که در باره من اشتباه فکر میکرده و من به اون
آدم تا موقعی که به داشتن چیزی یا کسی مطمئن نیست نباید
البته دوست داشتن بد نیست اما اگه زیاده روی کنیم و بدون شناخت
عاشق کسی بشیم ممکنه خدای نکرده بعدها بفهمیم که عشقمون
یکطرفه بوده و دیگه خیلی بد میشه و ممکنه دچار تنش های
البته خدا رو شکر من که تاحالا شکست عشقی نداشتم![]()
امیدوارم شما هم این تجربه رو بدست نیارین![]()
البته اگر هم خدای نکرده عاشق کسی شدین و بعدا فهمیدین که
عشقتون یک طرفه بوده ، اصلا ناراحت نشین![]()
چون تجربه ای میشه که دیگه از این کارهای اشتباه نکنید
برف و رحمت
امروز بالاخره اولین برف زمستونی اومد
کلی خوشحال شدم وقتی صبح پا شدم دیدم داره برف میاد
راستش از اون بیشتر از چیز دیگه ای خوشحال شدم
پسر خالم بعد از مدت ها از دانشگاه ملی قم به مرخصی اومده بود
واقعا آدم فهمیده ای هستش
میدونید چرا؟
بخاطر اینکه از خودم بیشتر به فکر من هستش
قبل از قبولی دانشگاه هم و قمش شده بود قبولی من
بعد از قبولیم در رشته حقوق اولین حرفی که بهم زد میدونید چی بود؟
بهم گفت: مبادا به لیسانس اکتفا کنی
فقط به فکر ارشد باش
امروز بعد از چند ماه که ندیده بودمش وقتی سر صحبت رو از باب درس شروع کردیم میدونید بهم چی گفت؟
گفت: تو تصمیم نگرفتی که چه رشته ای ارشد شرکت کنی؟
گفتم: والا هنوز که وسط راهم ، اما اگه بشه دوست دارم حقوق جزا رو ادامه بدم
گفت : مطمئنی
گفتم: آره چطور مگه؟
گفت: تا هفته بعد تمام منابعی که لازم داری رو برات تهیه می کنم
تو فقط بشین بخون تا انشاءلله حتما ارشد قبول شی
گفتم: من هنوز سال سوم لیسانس هستم
گفت: تو شروع کن به خوندن هر جا که مشکل داشتی به خودم بگو بهت کمک کنم
واقعا انرژی گرفتم
میگم چقدر خوبه که آدم یه همچین کسایی دور و برش باشن
البته خودش داره برای ارشد مترجمی زبان عربی میخونه و همین ترم گذشته آخرین ترمش بود
واقعا این بهترین اتفاقی بود که توی این چند روز برام افتاد
به دو علت: اول اینکه من به پسر خالم علاقه دارم و بعد از مدت ها دیدمش
و دوم اینکه بعد از مدت ها دوباره یه انرژی مثبتی بهم وارد شد و منو به خودم آورد تا با جدیت بیشتری بخونم
الهم عجل لولیک الفرج
بر دار برد عشق تو آخر سر ما را
بردی دل مارا ، دل مارا
الهم عجل لولیک الفرج








