اتفاقات جالب
دیروز واقعا اتفاقات جالبی برام افتاد
گفته بودم که تا قبل از دانشگاه به باشگاه میرفتم و رشته ام تاپ کاراته یعنی
مخلوطی از فول کنتاکت و کاراته بود![]()
خلاصه من دیروز که از امتحان بر میگشتم و البته بعد از ۴۸ ساعت بی خوابی
کلی پکر شده بودم و قیافم شده بود عین آدمهای بی حال و جون![]()
دوتا از بچه های باشگاه رو دیدم![]()
البته بگم که اونها جفتشون متولد ۶۹ و پشت کنکوری و قهرمان خلیج فارس
خلاصه تا این قیافه خسته من رو دیدن شروع کردن به بازخواست که چرا
به هر طریقی که بود راضیشون کردم که بابا من دانشجو هستم و الان وقت
به هر حال قانع شدن اما این پایان کار نبود![]()
اونها بهم گفتن تو باید دوباره بیای باشگاه![]()
اونهم کجا.... پیام نور ، که باید هفت تا جون داشته باشی تا
خلاصه به هر طریقی بود تونستم از دستشون خلاص بشم![]()
بعد از کلی مدت بالاخره رفقای همکلاسی دور هم جمع شدیم![]()
بعد از کلی خوش و بش من از یکی از اونها پرسیدم هی رفیق ! تو چرا کتابت
گفت مگه امروز این درس رو امتحان نداریم![]()
بقیه بچه ها زدن زیر خنده و گفتن عجب آدم شوخی هستی تو![]()
طرف گفت: جدی میگم ..... مگه امروز اینو نداریم![]()
یارو که البته دختر بود اول یکم ما رو نگاه کرد که ببینه دروغ میگیم یا راست
بعد یهو عین بچه ها زد زیر گریه![]()
خلاصه من که دیدم اوضاع رمانتیک شده صحنه رو به طرف دیگه حیاط دانشگاه
خلاصه اونطرف حیاط رسیدم به یکی از دوستای دیگه که سنش از
خلاصه دیدم چند تا از همکلاسی های خانم دور و برش رو گرفتن و دارن
ازش سوالات درسی میپرسن ، آخه طرف خیلی باهوشه
من که تازه بهشون رسیدم دیدم ، به به
یکی از همکلاسی های خانم ترم اولیم که مدت ها بود ندیده بودمش
راستش من و اون خیلی با هم راحت بودیم اما خیلی وقت بود ندیده
اما نمیدونم چی شد که تا منو دید انگار جن دیده رنگ از صورتش پرید![]()
بعد از یه سلام و احوال کوتاه همچین غیبش زد که نفهمیدم کجا رفت![]()
خلاصه من تعجب کردم و بعد از امتحان از یکی از دخترای همکلاسی
که همسایشون هم هست پرسیدم از فلانی چه خبر؟![]()
اون هم سیر تا پیاز رو گذاشت کف دستم![]()
گفت: طرف مدتها بود که از تو خوشش اومده بود و
میگفت: یادت هست که آخر یکی از امتحانات اومد پیشت و منمن میکرد![]()
اون اومده بوده از تو خواستگاری کنه ولی تو قبل از اینکه
اون حرفی بزنه اونرو مسخره کردی و راهت رو کج کردی
بهم گفت میدونی وضع مالیش چقدر خوبه؟
اون فقط توی حساب خودش انقدری داره که تا آخر عمر راحت زندگی کنه
اما ، وقتی تو بهش بی محلی کردی ، اون به اجبار خانوادش با یکی
من گفتم: خدا بهش زبون داده بود می خواست بگه ![]()
در ضمن من که نمیخوام با پول ازدواج کنم![]()
برای من همینقدری که بشه زندگی رو گذروند کافیه، پولش بخوره
در ضمن درسته که طرف هم خوشتیپه هم پولدار![]()
اما این به من ربطی نداره که اون از من خوشش اومده یا نه![]()
چون من اصلا به اون علاقه ای نداشتم و ندارم و فقط به چشم یه
همکلاسی نگاش میکنم نه بیشتر و شاید کمتر![]()
من به عشق و عاشقی اهمیت نمیدم ، میدونی چرا؟![]()
چون نمیخوام مغزم رو مشغوله این چیزا کنم
در ضمن بهش بگو که در باره من اشتباه فکر میکرده و من به اون
آدم تا موقعی که به داشتن چیزی یا کسی مطمئن نیست نباید
البته دوست داشتن بد نیست اما اگه زیاده روی کنیم و بدون شناخت
عاشق کسی بشیم ممکنه خدای نکرده بعدها بفهمیم که عشقمون
یکطرفه بوده و دیگه خیلی بد میشه و ممکنه دچار تنش های
البته خدا رو شکر من که تاحالا شکست عشقی نداشتم![]()
امیدوارم شما هم این تجربه رو بدست نیارین![]()
البته اگر هم خدای نکرده عاشق کسی شدین و بعدا فهمیدین که
عشقتون یک طرفه بوده ، اصلا ناراحت نشین![]()
چون تجربه ای میشه که دیگه از این کارهای اشتباه نکنید






