بزرگترین مراسم در دانشگاه
قبل از هر چیز از همه شما عزیزان که نزدیک به صد نفری میشید معذرت
میخوام که بر خلاف خواسته شما دوستان این مدت یعنی از ۵ بهمن تا
حالا آپ نکردم
راستش رو بخواین باید بگم من تو این مدت اصلا جای خاصی نرفتم
یا اتفاق خاصی برام رخ نداد که بخوام بنویسم
اما از دیروز تا امروز ساعت ۱۲ واقعا لحظات پر تلاطمی رو پشت سر گذاشتم
البته قضیه از چند هفته پیش شروع شد و ما باید خودمون رو آماده می کردیم
راستش حدود ۳ هفته پیش بخش فرهنگی دانشگاه بهم زنگ زد و گفت
برم که یه جلسه هستش
خلاصه من هم رفتم تازه فهمیدم به به![]()
یعنی چی
یعنی اینکه قرار شد دانشگاه ما که بزرگترین دانشگاه در سطح شهرستانه
خوب لابد میگید جشن که بد نیست
اما جالب ترین نکته کار اینجا بود
کلیه دانشگاههای شهر در خرج و مخارج جشن به نسبت بزرگیشون خرج
یعنی اینکه هر دانشگاهی برای خودش دیگه لاقل یه چند ده نفر
و این یعنی اینکه از ۷ دانشگاه و دانشکده های شهرمون کلی از
تازه بماند که دانشگاه پیام نور ما به تنهایی خودش بیشتر از ۸۵۰۰
نفر دانشجو داره
خلاصه اونها قرار شد یکی هر کدوم یه مبلغی و دانشگاه ما از همه بیشتر
خرج رو بپردازه و خلاصه دیگه اینکه من و تقریبا ۱۰ نفر دیگه از دوستان
شدیم متصدیان و گردانندگان این جشن![]()
خلاصه
قصد دارم از دیروز بگذرم ، چون اگه بخوام بگم طولانی و تکراری میشه![]()
دیروز به خوبی و بر طبق برنامه گذشت![]()
من راستش رو بخواین دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و با یه بنده خدایی از
طرف از اون پسرای باحال روزگاره و آدم موقع چت باهاش دلش نمیاد
من هی میگفتم خوابم داره ولی اون میگفت کجا حالا سر شبه![]()
آخه سر شب اونا ۳۰/۲ ساعت از ما عقب هستش![]()
خلاصه با کلی کلک تونستم نزدیکای صبح ازش جدا شم![]()
البته یارو میگه شاید بیاد پیشم و یه روز منو ببره بارسلونا و حسابی
البته یارو ۲۸ سالشه و من ۲۲ سال
به هر طریق امروز میتونید حدس بزنید که چی شد![]()
بله
اما نمیدونم چی شد که همه چیز بر وفق مراد پیش رفت![]()
قرار بود مراسم امروز ساعت ۹ شروع بشه![]()
اما نمیدونم چی شد شاید بهتره بگم به طور معجزه آسا مراسم
با نیم ساعت تاخیر شروع شد یعنی ساعت ۳۰/۹ صبح![]()
به هر طریق موقعی که من رسیدم دیدم سرود ملی رو خوندن
و تازه یکی از دوستان داره صدای تلاوت قرانش میاد![]()
من هم که تازه خیالم راحت شده بود سرعت راه رفتنم رو آوردم پایین
اما توی راه نزدیک بود دلم بیاد تو دهنم
فقط یه کلمه به راننده گفتم من قرار بود ساعت ۹ فلانجا باشم
باورتون نمیشه سرعتش رو برد روی ۱۸۰ 
خلاصه به هر طریقی بود رسیدم جلوی در سالنی که توش مراسم بود![]()
اما همش میترسیدم که معاون فرهنگیمون ضایعم کنه و بگه این
اما باورم نمیشد که دقیقا سر موقع رسیده بودم و تازه مراسم میخواست
به محض اینکه جدا میگم به محض اینکه پامو گذاشتم داخل سالن مراسم![]()
دیدم یکی از مسئولین برتر اومد طرف من و بدون سلام و احوالپرسی
از بس که عجله داشت گفت: کدومش؟
گفتم چی کدومش!!!
گفت دوربین فیلم برداری یا عکس برداری؟
منم گفتم من که فیلم بردار نیستم
همون عکس برداری رو بده ببین چه شکار
لحظه هایی کنم من امروز از جلسه![]()
خلاصه در طول جلسه شدم عکاس باشی اما نه به میل کسی![]()
از فرمانده نیرو انتظامی و حراست و معامنت سیاسی و ریاست دانشگاه
و رئیس دانشگاههای دیگه و خلاصه کلی دیگه از مسئولین و جمع حاضر که
به نوبت میومدن به طرز ویژه ای عکس مینداختم که کسی از قلم نیفته![]()
البته اینم بگم که این اولین و آخرین باری بود که این کار رو قبول کردم![]()
چیزی که در طول جلسه خیلی برام جالب بود گروه شعر و آواز بود
به دوستم گفتم برای چی از راهنمایی آوردی اینارو
گفت: آرش جان
اون رو میبینی که سیبیل در آورده
گفتم خوب
گفت اون تا پارسال بهترین تک خوان گروه بود![]()
چون امسال به سن بلوغ رسیده و صداش کلفت شده اون یکی که
در ضمن این دوستم سال سوم رشته ادبیات هستش و پسرم هست![]()
خلاصه مراسم امروز هم به خوبی و خوشی تموم شد و خدا رو شکر که
حفظ آبرو هم برای خودمون و هم برای دانشگاهمون شد
خلاصه
بعد از پایان مراسم و خوشامد گویی و دادن هدایایی به رسم یادگاری
به عموم شرکت کننده ها و پذیرایی دیگه بقیه رو سپردم به بچه های دیگه
و اومدم بیرون از سالن و تو حیاط دانشگاه که چشمم افتاد به جلوی در مسول
امور رایانه دانشگاه که عین مگس دور شیرینی جمع شده بودن اونجا![]()
رفتم جلو ببینم چه خبره و چی شده !!
گفتند آرش جان از امروز ثبت نام ترم جدید شروع شده
من خوشحال شدم ولی یه سوالی ذهنم رو مشغول کرد![]()
من که نه تقریبا تمام بچه های دانشگاه هنوز نفری دو سه تا
نمره هامون رو دریافت نکردیم!!!!
رفتم به مسول رشته بگم
دیدم مرخصی تشریف برده
رفتم پیش یه بخشی که بهش میگن بخش دایره امتحانات که کارش
تو دانشگاه ما فقط اعلام نمرات هستش به خانم مسول رشته حقوق گفتم
من که هنوز نمرم رو نگرفتم چطور بیام انتخاب واحد کنم
نه
تو خودت رو بزار جای من
اصلا میشه
اون هم عین وزغی که چشمش به پشه افتاده باشه زل زد به من و
گفتم
میشه بعد از خندیدن جواب من رو بدی
گفت دیگه چی میخواین![]()
واااای خداااااااااااااا
اینا چقدر مزاحم میشن![]()
خلاصه : گفت نمیدونم
شاید دو سه ماه دیگه
گفتم حیف این دانشگاه که تو توش هستی![]()
خلاصه همچنان عین وزغ من رو نگاه میکرد و هیچی نگفت![]()
البته فکر بد نکنید ها
خلاصه
بعد از کلی تحقیق فهمیدم از ۲۳ بهمن به بعد تازه اونم شاااااید نوبت
اما از این به بعد فکر کنم زود به زود بتونم آپ کنم![]()
تا بعد
خدا نگهدار







